تا حالا به چند تا خرچنگ کمک کردی ؟‌

روزی یک شخص سرشناسی از ویلای خودش داشت ساحل زیبای آقیانوس آرام را تماشا میکرد ، دید که یکی لب ساحل داره قدم میزنه و هی یه چیز از زمین برمیادره و پرتاب میکنه داخل آب . 1 الی 2 ساعتی میگذره و باز اون شخص همچنان داشته قدم میزده  و یه چیزی از زمین برمیداشت و  تو آب مینداخت ، تا اینکه مرد طاقت نیاورد و رفت لب ساحل ، وقتی به اون مرد رسید گفت : من چند ساعتی هست که دارم میبینیم تو داری یه چیزی از زمین برمیداری و میندازی تو آب ، تو داری چی کار میکنی ؟
مرد جواب داد که : موج این بچه خرچنگ هارو به ساحل میاره و چون اونها توانایی برگرشت به آب رو ندارند میمیرند ، به همین خاطر من اونها رو میندازم تو آب،  تا زنده بمونن.
اون شخص گفت : تو میدونی ساحل این اقیانوس چقدر هست ، میدونی چندین هزارتا  بچه خرچنگ وجود داره که الان در این حال هستند ؟ ، آخه این کار تو چه فایده ای داره  ؟
مرد یه خرچنگ برداشت  و گفت من حداقل میتونم تو سرنوشت این یه دونه تاثیر داشته باشم ، پس همین کافیه ! بعد اون رو انداخت داخل آب .

این داستان رو وقتی شنیدم خیلی خوشم اومد ، البته داستان رو خلاصه وار نوشتم  و حتی نمیدونم چه کسی نویسنده اش هست ، البته اگه فهمیدم میگم  . ولی مهم حرفی هست که میخواد به من و تو بگه !

پس دیگه نگو مگه از من چه کاری برمیاد ، آخه یه دست صدا نداره   ، اخه به این کمک کنم ، بقیه اشون رو چی کارمیشه کرد ، من رعایت کنم  ولی دیگران رعایت نکنن چه فایده داره  ، جایی که داره حقت پایمال میشه اعتراض کن نگو دیگران نمیکنن پس چه فایده داره و ....
اون کاری که از دستت برمیاد رو انجام بده هر چند کوچک و کم به چشم بیاد .

/ 0 نظر / 23 بازدید